زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بـر لبِ بـامِ اسـارت آفـتـابـم را بـبـیـن مثل این ویرانه احـوالِ خرابم را ببین در جوابِ العطشهایت وجودم آب شد آب رد شد از سرم؛ حالا سرابم را ببین فکر کن مثل قدیمم؛ چشمهایت را ببند دیدنِ الانِ من روضهست، خوابم را ببین شب به شب تا چند بشمارم که پیدایت کنم؟! میشمارم؛ زخمهای بیحسابم را ببین! با چه زوری خواستند و با چه زوری حفظ شد سرفرازم بعد غارتها؛ حجابم را ببین روزگـار کاخِ سبـزِ شام را کردم سیاه ردّ اشکـم را؛ سـلاحِ انـقـلابـم را ببین گرچه طوفانِ بلا فانوسِ عمرم را شکست بعـدها در این خـرابه بـازتـابم را ببین در قنوت آخرم چیزی به جز پرواز نیست مـرغ آمـینِ دعـای مستـجـابـم را ببین |